رؤیاهای من قریه ایست قدیمی, تو مشتی سایه, اما صمیمی ...
درباره وبلاگ
راز باش ولی فاش نشدنی... تو قفس باش ولی رام نشدنی پاک باش حتی اگه دوس داری عکس همه باش ولی قاب نشدنی مثه آدم های بد،خوب حرف نزن... واسه هر مزخرفی الکی کف نزن خوشحال باش واسه چیزایی که داری... نترس... ترس مال آدمای عاقل نه من...
اینجا اتاق شخصی من بود! این تختِ خوابِ کهنه ی چوبی اینجا که ساده جامو پر کردی! رو خاطراتم مشت میکوبی اون شیشه ی عطری که رو میزه این پیرهن آبی که پوشیدی اونی که تو آغوشه تو خوابید! وقتی لباشو ساده بوسیدی اینا یه روزی سهم من بوده! اینا یه روزی سهم من بوده! این خونه که ،حالا تو شاهی توش این کیفِ پولِ مشکیِ چرمی! اونی که با حس کردنِ دستات دیگه ندارم من ازش سهمی اینجایی که ، بابِ سلیقت نیست هر روز یه جوره تازه میچینی این آیینه ی دیواری که هر روز ساده ، خودت رو توش میبینی اونی که هرلحظه کنارت هست اونی که با تو ، شاد و خوشبختِ اونی که ازبس، با تو سرگرمِ دیگه نگام ، از خاطرش رفته! اون آلبومِ عکسِ تو شومینه! قابای بی تصویره این خونه اون لکّه های اشکِ رو بالشت اونی که حالا با تو میمونه اینا یه روزی سهمِ من بوده اینا یه روزی ، سهم من بوده!
هي هي هي . هي چه فاز سنگيني همه چي سفيد سياهه چيزي رنگي ني بازم منو يه جسم لش و بي حال دوباره رنگ پوسته شده گچ ديوار واي انقدر کشيدم که نميگيره خندم با چشما قفلم به اين اتيش رو فندک يه اتاق تاريک با پر دوده گاهي چه بخت گندي داري تو با جيب خالي نگو که هستي رنگ مشابه من يه عمره رو صورتم خنده اتاقه من مردم پسر يه عقدم که سر تا پاي مسيرو هميشه خوردم به سنگ اگه که مردم حلال کنينم آره تا حالا ساختم ولي الان بريدم از خودم از همه از ميز محکمه از فکر به فرداها که روي مغزمه
اگه اون که کنارته ، تو رو بیشتر از من می خواد اگه با همون راحتی ، اگه باهات راه میاد اگه روزگار بد ، تو رو ازم گرفته اگه خاطرات خوبمون ، از خاطرم نرفته
خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی حتی از خاطره هامون جدا شی
از همون روزای اول میدونستم نمی مونی میدونستم نمیتونی عشقو تو چشام بخونی از همون روزای اول دل تو با دیگری بود کاش همیشه پات بمونه اون که عشق بهتری بود
خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی حتی از خاطره هامون جدا شی
+ خلاصه ، ای روزگار خنجرتو به من زدی
+ هیچی نمی گم- میذارم بازم سکوت به جای من حرف بزنه
وقتی دلت شکست، تنها و بی هدف شب پرسه می زنی از هر کدوم طرف روزهای خوبتو انکار می کنی این واقعیتو تکرار می کنی اطرافیانتو از دست می دی و افسرده می شی و از دست می ری و دور خودت همش دیوار می کشی افسوس می خوری، سیگار می کشی تن خسته ای ولی خوابت نمی بره این حس لعنتی از مرگ بدتره دل می کنی از این، دل می بُری از اون یک اتفاق تلخ افتاده بینتون می بُری از همه، از هر کسی که هست این حال و روزته، وقتی دلت شکست
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا ابر و باران و من و یار ستاده به وداع من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا سبزه نو خیز و هوا خرم و بستان سرسبز بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا ای مرا در ته هر بند ز زلفت بندی چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا دیده ام بهر تو خون بار شد ای مردم چشم مردمی کن، مشو از دیده ی خون بار جدا نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا می دهم جان، مرو از من اگرت باور نیست بیش از آن خواهی بستان و نگه دار جدا حسن تو دیر نماند چون ز خسرو رفتی گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا
مي تونم به روزهاي جووني فکر کنم زماني که زندگيم همه چيز بود که يه مرد مي خواد هر گز فردا رو نمي ديدم هيچ گاه بهم درباره غم چيزي نگفته بودن چطور مي توني بر قلبي که شکسته مرهم بگذاري ؟ چطور مي تواني جلوي باريدن باران رو بگيري ؟
بهم بگو چطور ميتواني جلوي تابيدن خورشيد رو بگيري ؟ چه چيزي باعث ميشه چرخ دنيا بچرخه ؟
+ باب مارلی : "کساني که دارن تلاش مي کنن تا شرايط جهان را بدتر کنن يک روز رو هم از دست نمي دن"
من لولیتایی می شناختم نقاش طبیعت بی جان خسبیده در پر قو تهران
و احمد دیپلمه ی ریاضی و ناراضی راننده ی تاکسی زردمبو مشهد
هردو مربوط به زمانه ای که ناگاه همه چیز از دست رفت از هر سو ایران
احمد گفت: آی لولیتا منم سوار خسته ی سرنوشت که آرمان نسلم تباه شد و لولیتا عاشق آن تباه شد عاشق شده بر احمد تباه شده بر اسبش درازکش 25 سال گذشت
من لولیتایی میشناسم که نمی دانم از او هیچ جز سرمویی تهران
و خویش دیپلمه ی ریاضی و ناراضی نه گواهینامه ای نه اسبی نه یابویی هیچ کجای ایران
هالوژن عظیم امید که اینک در من می زند سوسو نه آنقدرم ابله نه آنقدر دروغگو که بگویم سوار خسته ی سرنوشت اینچنین پر رو نه نسلم آرمانی دارد اصلا که از دست رود نه پولی که بگریزم نه کوهی که همکشم یا خود را کشم پس هیچ لولیتایی مرا در خویش نخواهد پذیرفت حتی در ریسایکلبینش
بگذارمو بگذرم غمگنانه و شاد ما تحت گشاد و دل آزرده
چرا انسان ها ,و هرکه انسان ,بیشتر به عمد درطلب آثار غم آور هنری اند و دوست دار اندوه ؟ مگر نه این است که اندوه تجلی روحی است که چون برتر و آگاه تر است تنگی و تنگ دستی جهان را بیشتر احساس کرده است ؟ چرا مستی و بی خودی را دوست می دارند ؟ مگر نه این است که در این حالت است که پیوندهای بسیار آنان با آنچه زیستن اقتضا می کند ,می گسلد و بار سنگین هستی از دوش روح می افتد ؟ فشار خفقان و ملالت بار «بودن» سبک می شود و تنها در این لحظات بی وزنی است که یاد تلخ غربت فراموش می شود و چهره ی زشت «هستن» از پیش چشم محو می گردد. چرا روح های بلند ,دل های عمیق ,اندوه ,پاییز ,سکوت و غروب را دوست تر می دارند؟ مگر نه این است که در این لحظه ها است که خود را به مرز پایان این عالم نزدیگ تر احساس می کند؟
+ نمی گویم هرچه غمناک است ,عمیق است و جدی ,که چنین نیست. بلکه هرچه عمیق است و جدی ,غمناک است .
بازم صدای نی میآد آواز پی در پی میآد لطفعلیخان ام کی میآد ؟
لطفعلیخان بوالهوس زن و بچهاش رو بردن طبس مانند مرغی در قفس طبس کجا ؟ تهران کجا ؟
بازم صدای نی میآد آواز پی در پی میآد لطفعلیخان ام کی میآد ؟
لطفعلیخان میرفت میدان مادر میگفت: شوم قربان دلات خون شد، رخشات گریان بختات خوابید لطفعلیخان
هر دم صدای نی میآد آواز پی در پی میآد سوار غران کی میآد ؟ لطفعلیخان ام کی میآد ؟ آرام جانام کی میآد ؟ روح و روانام کی میآد ؟ روح و روانام کی میآد ؟
تو فكر يك سقفم، يك سقف بي روزن يك سقف پابرجا، محكم تر از آهن سقفي كه تن پوش هراس ما باشه تو سردي شبها، لباس ما باشه زير اين سقف با تو از گل، از شب و ستاره ميگم از تو و از خواستن تو، ميگم و دوباره ميگم زندگيمو زير اين سقف با تو اندازه ميگيرم گم ميشم تو معني تو، معني تازه ميگيرم تو فكر يك سقفم، يك سقف رويايي سقفي براي ما، حتي مقوايي! تو فكر يك سقفم يك سقف بي روزن سقفي براي عشق، براي تو با من! زير اين سقف اگه باشه مي پيچه عطر تن تو لختي پنجره هاشو مي پوشونه پيرهن تو زير اين سقف خوبه عطر خود فراموشي بپاشيم آخر قصه بخوابيم، اول ترانه پاشيم سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه يه افق ،يه بي نهايت كمترين فاصله مونه تو فكر يك سقفم ...
... مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
... حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
... سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين درختان اسكلتهاي بلور آجين زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است
اين صداي مرديست که آرزويش ساکن بن بست نيست نعره ام ديوانه وار مي شکافد اين حصار حرف من مطلق نبود گرچه رفت بالاي دار اين حصار فکر تو اندازه من نيست خواب خود بشکن وقت بيداريست
مي گن اسبت رفيق روز جنگه مو مي گويم از او بهتر تفنگه سوار بي تفنگ قدرت نداره سوار وقتی تفنگ داره سواره تفنگ دسته نقره م رو فروختم براي یارم قباي ترمه دوختم فرستادم برايش پس فرستاد تفنگ دسته نقره م داد و بيداد
کاری به این ندارم که "ایران" باشه یا "امریکا"َ و "مسلمون" باشه یا "یهود" یا "مسیحی" و متاسفم از اینکه عده ای این عمل رو با این کلمات توجیح می کنند . کمترین حق هر انسانی زندگی کردنه . و با "رد" جنبه های "جامعه شناختی" که عنوان میشه اعدام از بدترین مجازات هایی که در "اکثر کشور ها" اجرا میشه . با فرض این که بزرگترین جرم صورت گرفته باشه آیا این حق رو داریم ؟ حسین فقط ۲۳ سال سن داشت . امروز صبح (۲۲/۰۸/۱۳۸۹) اعدام شد . برای همسر و فرزندش آرزوی صبر دارم .
+ مطلب بالا سیاسی نیست
+ امکان درج نظر برای پست قبلی وجود داره (چون این یک پست فوری بود)
همه چیز سر جاشه جای گلهگذاری نیس یه سری دزدن و یه سری پلیس یکی میبره، یکی میخوره من و تو چی کارهایم؟ "شما روتو بکن اونور داداش به شما اصلا مربوط نیس"
شب تعطیله پاشو زنگ بزن به واهیک یا ماسیس تو جیب ملت نفازولین به دستشون یه پاکت ماست و کالباس و چیپس دم درمونگاه، دم دواخونه صفه واسه الکل طبی و شربت سینه و قرص کدئین ولی کسی مریض نیس خدا رو شکر
این کتاب را آن روزی که به"حیله دشمن" و به "جهل دوست" "لایش" را بستند "لایه" اش مصرف پیدا کرد و وقتی "متنش" متروک شد "جلدش" رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را که "خواندنی"نام دارد دیگر نخواندند برای تبرک و اسباب کشی به کار رفت از وقتی که دیگر درمان درد های فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند وسیله شفای امرا ض جسمی چون درد کمر و...شد و چون در بیداری رهایش کردند بالای سر در خواب گذاشتند .